تبلیغات
[ Scott's Weblog ]

 

جامدادی

صفحه نخست

پست الکترونیکی اسکات

[ RSS ]

یادش بخیر

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود

بنیاد  از این  شیوه ی  رندانه نهادیم

 

آرشیو

 

  فروردین 1393
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1389
شهریور 1389
آبان 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
[ لیست آرشیوها ]

 

صفحه :

1 2 3 4

 

لینک‌های ته دفتر

 

تلخ ترین قهوه اسپرسو
خاطرات یک کولی
My Algorithm
اعجاب النامه
تستیمونیال
Pirate37
شکلات
گاهان
پینکو
زرلـو
[ همه لینکها ]

 

اراجیف

استفاده از مطالب این وبلاگ تنها

با ذکر نام و لینک منبع مجاز است

 

 

امشب، هرشب، هرلحظه از آن لحظه

امشب غرق فکرم...

امشب من همبستر یک مشت دروغم...

دروغهایی برای دروغ جلوه دادن حقایق تلخ و سنگین،

کاش امشب با حقایق همخواب بودم، با جهانم، گرچه دیگر دروغی زاده نمی شد، سهم من، جهانی بی تو!

 

[ لینک ثابت ]   |   نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور 1389   |   ارسال نظر

 

هورا!

ثبت نام دانشگاه هم تموم شد، فقط میمونه 600-700 تومن پول بازبون...

 

[ لینک ثابت ]   |   نوشته شده در دوشنبه 29 شهریور 1389   |   ارسال نظر

 

گُمار

راه، در جنگل اوهام، گُم است.

سینه بگشای چو دشت

اگرت پرتوِ خورشیدِ حقیقت باید.

-هـ.ا.سایه-

 

پرتو می گرید کنون، آه... چه بی طاقت.

مرا گویی می خواند به بانگ.

که این برنده خنجرانِ آبدیده،

چونان بر پردۀ دلهای بی راحت فرو آید

که می ماند به نور زخمه های مهر

در قلب گمار...

از چه خواهد این دلم بیرونشد از اینجا؟

 

[ لینک ثابت ]   |   نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان 1388   |   ارسال نظر

 

آنونس

سلام.

خب طبیعتاً نباید انتظار داشته باشید که من فهمیده باشم "چه کاره ام".

به جاش انتظار داشته باشید که من بگم دلم واسه اینجا تنگ شده بود.

تازه فردا هم امتحان جبر و احتمال دارم -الان هم ساعت 9 و نیم شبه و هنوز بخش احتمال مونده-

تصمیم دارم پست هام رو کمی شخصی تر کنم امسال.

البته قبلش باید تلاش کنم وبلاگم خاک نگیره.

حرف برای گفتن زیاد دارم خب ولی وقت کمه.

یه چیز دیگه اینکه می خوام امسال بیشتر از چیزای خوب بنویسم.

می دونی، یعنی سعی می کنم اون بغض نشکن رو تو نوشته هام نیارم.

حالا می گم بعداً.

 

پینوشت : من برم جبر بخونم. سعی می کنم زودتر آپ کنم.

 

[ لینک ثابت ]   |   نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین 1388   |   ارسال نظر

 

دلیل

دارم یه ذره می چرخم ببینم چیکاره ام.

کم آپ می کنم.

 

[ لینک ثابت ]   |   نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند 1387   |   ارسال نظر

 

آرزو های آزاد

امروز رفتم چیزو گرفتم....

همین... چیز دیگه !

دفترچه آزمون دانشگاه آزادو !

پسر، عین کاتالوگ آرزوها می مونه ! البته از نوع آزادش !

 

[ لینک ثابت ]   |   نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن 1387   |   ارسال نظر

 

نیو واک

دیروز عصر وقتی داشتم از مدرسه بر می گشتم، آسمون رو دیدم.

شاید کمی حرف هام کلیشه ای به نظر بیاد.

ولی وقتی سرم رو کاملاً به سمت بالا گرفتم،

و به ابرهای به هم پیچیده و خاکستری چشم دوختم،

و در همین حال -بدون توجه به رو به روم- به سمت خونه حرکت می کردم،

فهمیدم بهترین نوع قدم زدن همینه!!

هیچ راه رفتنی به این اندازه برام لذت بخش نبوده.

پیشنهاد می کنم اگر از راه رفتن تو خیابون در حالی که به آسمون خیره شده اید، خجالت نمی کشید، حتماً آزمایشش کنید.

همین امروز! شاید فردا آسمونی نباشه... یا شاید چشمی!

 

[ لینک ثابت ]   |   نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن 1387   |   ارسال نظر

 

ماکسیمالیسم مذهبی

« ای فرمانهای خداوند، جانم را به درد آورده اید.

ای فرمانهای خداوند، آیا ده فرمانید یا بیست؟

مرزهای خود را تا به کجا محدود خواهید کرد؟

آیا همواره محدودیتهای بیشتری را در آموزه های خود خواهید گنجاند؟

و کیفرهای تازه ای برای عطش من به هرچه بر روی زمین به چشمم زیبا جلوه کند، وعده داده اید؟

ای فرمانهای خداوند، جانم را بیمار کرده اید،

یگانه آبی را که عطشم را فرو می نشاند، با دیوارها محصور کرده اید.

...اما ناتانائیل، اکنون سرشارم از احساس ترحّم

برای گناهان بشر که رنگی از ظرافت دارند »

  - مائده های زمینی : آندره ژید - مهستی بحرینی

 

[ لینک ثابت ]   |   نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن 1387   |   ارسال نظر

 

خوبه که بدونید

  چند نکته قابل توجه :

1- مطالب این وبلاگ به هیچ وجه جنبه ی طنز نداره و اگر هم طنزی در کلام من دیده می شه، در بطن آن یک مطلب مهم و یا دغدغه های ذهنی من نهفته است. این نوع نوشته ها عموماً در روزهایی دیده می شه که من بشدت شادم.

2- من عمراً مطلب یا عنوان یا هرچیزی که اگر ایرانی نبودیم، شامل قانون کپی رایت می شد رو بدون اجازه ی صاحب آن و ذکر منبع استفاده نمی کنم.

3- امروز- فردا دوباره یاهو 360ـمـو باز می کنم. طبعاً این عکس Yahoo! 360 که در منو می بینید نیز فعال می شه.

 

وقایع اتفاقیه :

1- می تونید عکس یادگاری جلسه ی دفاعیه ی معلم فیزیک سابق ما رو که روز 7 بهمن برگزار شد و ما هم حضور داشتیم در وبلاگ ایشون ببینید. [ لینک ]

2- یک فرد بلاگـنویس نما در حال استفاده ی غیرمجاز از مطالب سیاوش [ لینک ] بود که با تلاش های اینجانب، طی یک پست اعلام کرد که وبلاگش عملاً یک کپی از وبلاگ سیاوش با ظاهری دیگر است. من به ایشون اخطار می کنم که اگر این رویّه رو دنبال کنند، کاری می کنم که به فکر یک بلاگ جدید باشند. ( هرچند همین حالا هم به ایشون پیشنهاد می کنم که همین کار رو بکنند که حقاً این حرکت خیلی خزه! )

 

[ لینک ثابت ]   |   نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن 1387   |   ارسال نظر

 

سفرنامه ی اصفهان

بله. و ما از اصفهان برگشتیم.

با یه عالمه خاطره، عکس، آهنگ و بلوتوث و غیره!

می گن دوست را زیر باران باید دید. دیدیم!

دوستان رو شناختیم [ بیشتر ] ...

چهارشنبه شب، ساعت 7 در مدرسه گرد آمدیم و با اتوبوس رفتیم ایستگاه راه آهن.

سپس سوار قطار درجه یک تهران-اصفهان شدیم که ای کاش اسمش درجه یک نبود تا دلمان نسوزد!

ابتدای سفر در قطار - من، شهریار، مندز، نادر، مسیح و امیرحسین

در قطار به انواع لهو و لعب ( که ذکرش جایز نباشد ) پرداختیم. همچنین به دلیل محبوبیت خفن ما و آویزان گشتن دیگر بچز، رکورد حضور 14 نفر در یک کوپه ی 6 نفره را در کتاب گینس به ثبت رساندیم.

بعد از رسیدن به اصفهان، ما را به اردوگاهی بردند که به شدت خارج از اصفهان بود! یعنی حداقل 45 دقیقه تا اصفهان راه بود ( با ماشین ) و بدین وسیله توانستند گردش های هرز این جماعت را در شهر کنترل کنند.

اردوگاه ما در اصفهان که در دشت ابریشم یا جایی نزدیک آن بود !

متاسفانه در اردوگاه با محدودیت های بسیاری مواجه بودیم. از جمله عدم وجود هرگونه موجود زنده بغیر از ما در اردوگاه و همچنین محدودیت سرعت تردد در اردوگاه. ( در تصویر قابل رویت است )

ما فقط می خواستیم راه برویم... ولی آن هم محدود شده بود...

 

ما در یکی از آلاچیق های اردوگاه - من، مسیح، آرش، شهریار، نوید

به هر حال ما با شرایط کنار اومدیم. بعد از آن همین جور هِی غذاهای مزخرف به خوردمان دادند و ما باز صبوری گزیدیم! سپس نوبت بازدید از جاهای خفن اصفهان رسید. ( در تصویرها ببینید )

ما به باغ گلها رفتیم که به دلیل مذکور در عکس، فقط علف زرد دیدیم

 

آرش عکس می گیرد از من که از او عکس می گیرم و شهریار ...

 

و این هم جای خالی سیاوش [ LINK ] که بشدت محسوس بود...

 

سپس به باغ پرندگان رفتیم که جای جالبی بود...

 

بعضی از پرندگان به شکل عجیبی باهوش بودند. مثل این مدل عزیز

 

بعد هم کلیسای تاریخی وانک. رفتار راهنماها تأسف برانگیز بود...

 

منار جنبان - از چهره ی توریست ها می شد فهمید که حال نکردند

 

آتشکده یا آتشگه - ما بالا نرفتیم...

بعد از بازدید از مکان های فوق الذکر، رفتیم رستوران مارال ( که احتمالا اصفهانی های عزیز آن را می شناسند ) و ناهار خوردیم. بعد از غذا، رامین هم برایمان سخنرانی دلچسبی کرد.

درست یادم نمیاد نوید چی گفته بود که مسیح اینطوری نگاش کرد!

سپس به سی و سه پل و پل خواجو رفتیم که در آنجا بیشتر با دوربین آرش عکس گرفتیم.

فردای آن روز به چهل ستون رفتیم.

از راست | بالا : مندز، پیمان - پایین : من، شهریار، نادر، رامین

بعد هم به میدان امام رفتیم و خرید کردیم. در آنجا خانم باران کوثری را ملاقات کردیم. بعد هم ساعت 7 رفتیم رستوران مارال شام خوردیم که به قطار ساعت 10 برسیم. بعد هم عکس یادگاری با مارال انداختیم که خاطرات بسیاری را زنده می کند...

عکس یادگاری با رستوران مارال

در راه بازگشت، قطار ما چندین و چند بار در راه خراب شد. بطوریکه ما با تاخیر 6 ساعته به تهران رسیدیم...

شهریار در حال انتظار برای حرکت قطار و مشاهده ی قطار لاین دیگر

خلاصه... این ها فقط یک هزارم خاطراتی بود که این اردوی سه روزه برای ما به ارمغان آورد. در کل خیلی خوش گذشت و باز هم ذکر می کنم که جای سیاوش خیلی خیلی خالی بود و مطمئناً با حضور سیا، سفر ما رنگ و بوی دیگری می داشت!

 

[ لینک ثابت ]   |   نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن 1387   |   ارسال نظر