تبلیغات
[ Scott's Weblog ]

 

جامدادی

صفحه نخست

پست الکترونیکی اسکات

[ RSS ]

یادش بخیر

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود

بنیاد  از این  شیوه ی  رندانه نهادیم

 

آرشیو

 

  فروردین 1393
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1389
شهریور 1389
آبان 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
[ لیست آرشیوها ]

 

 

لینک‌های ته دفتر

 

تلخ ترین قهوه اسپرسو
خاطرات یک کولی
My Algorithm
اعجاب النامه
تستیمونیال
Pirate37
شکلات
گاهان
پینکو
زرلـو
[ همه لینکها ]

 

اراجیف

استفاده از مطالب این وبلاگ تنها

با ذکر نام و لینک منبع مجاز است

 

 

سفرنامه ی اصفهان

بله. و ما از اصفهان برگشتیم.

با یه عالمه خاطره، عکس، آهنگ و بلوتوث و غیره!

می گن دوست را زیر باران باید دید. دیدیم!

دوستان رو شناختیم [ بیشتر ] ...

چهارشنبه شب، ساعت 7 در مدرسه گرد آمدیم و با اتوبوس رفتیم ایستگاه راه آهن.

سپس سوار قطار درجه یک تهران-اصفهان شدیم که ای کاش اسمش درجه یک نبود تا دلمان نسوزد!

ابتدای سفر در قطار - من، شهریار، مندز، نادر، مسیح و امیرحسین

در قطار به انواع لهو و لعب ( که ذکرش جایز نباشد ) پرداختیم. همچنین به دلیل محبوبیت خفن ما و آویزان گشتن دیگر بچز، رکورد حضور 14 نفر در یک کوپه ی 6 نفره را در کتاب گینس به ثبت رساندیم.

بعد از رسیدن به اصفهان، ما را به اردوگاهی بردند که به شدت خارج از اصفهان بود! یعنی حداقل 45 دقیقه تا اصفهان راه بود ( با ماشین ) و بدین وسیله توانستند گردش های هرز این جماعت را در شهر کنترل کنند.

اردوگاه ما در اصفهان که در دشت ابریشم یا جایی نزدیک آن بود !

متاسفانه در اردوگاه با محدودیت های بسیاری مواجه بودیم. از جمله عدم وجود هرگونه موجود زنده بغیر از ما در اردوگاه و همچنین محدودیت سرعت تردد در اردوگاه. ( در تصویر قابل رویت است )

ما فقط می خواستیم راه برویم... ولی آن هم محدود شده بود...

 

ما در یکی از آلاچیق های اردوگاه - من، مسیح، آرش، شهریار، نوید

به هر حال ما با شرایط کنار اومدیم. بعد از آن همین جور هِی غذاهای مزخرف به خوردمان دادند و ما باز صبوری گزیدیم! سپس نوبت بازدید از جاهای خفن اصفهان رسید. ( در تصویرها ببینید )

ما به باغ گلها رفتیم که به دلیل مذکور در عکس، فقط علف زرد دیدیم

 

آرش عکس می گیرد از من که از او عکس می گیرم و شهریار ...

 

و این هم جای خالی سیاوش [ LINK ] که بشدت محسوس بود...

 

سپس به باغ پرندگان رفتیم که جای جالبی بود...

 

بعضی از پرندگان به شکل عجیبی باهوش بودند. مثل این مدل عزیز

 

بعد هم کلیسای تاریخی وانک. رفتار راهنماها تأسف برانگیز بود...

 

منار جنبان - از چهره ی توریست ها می شد فهمید که حال نکردند

 

آتشکده یا آتشگه - ما بالا نرفتیم...

بعد از بازدید از مکان های فوق الذکر، رفتیم رستوران مارال ( که احتمالا اصفهانی های عزیز آن را می شناسند ) و ناهار خوردیم. بعد از غذا، رامین هم برایمان سخنرانی دلچسبی کرد.

درست یادم نمیاد نوید چی گفته بود که مسیح اینطوری نگاش کرد!

سپس به سی و سه پل و پل خواجو رفتیم که در آنجا بیشتر با دوربین آرش عکس گرفتیم.

فردای آن روز به چهل ستون رفتیم.

از راست | بالا : مندز، پیمان - پایین : من، شهریار، نادر، رامین

بعد هم به میدان امام رفتیم و خرید کردیم. در آنجا خانم باران کوثری را ملاقات کردیم. بعد هم ساعت 7 رفتیم رستوران مارال شام خوردیم که به قطار ساعت 10 برسیم. بعد هم عکس یادگاری با مارال انداختیم که خاطرات بسیاری را زنده می کند...

عکس یادگاری با رستوران مارال

در راه بازگشت، قطار ما چندین و چند بار در راه خراب شد. بطوریکه ما با تاخیر 6 ساعته به تهران رسیدیم...

شهریار در حال انتظار برای حرکت قطار و مشاهده ی قطار لاین دیگر

خلاصه... این ها فقط یک هزارم خاطراتی بود که این اردوی سه روزه برای ما به ارمغان آورد. در کل خیلی خوش گذشت و باز هم ذکر می کنم که جای سیاوش خیلی خیلی خالی بود و مطمئناً با حضور سیا، سفر ما رنگ و بوی دیگری می داشت!

 

[ لینک ثابت ]   |   نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن 1387   |   ارسال نظر